7هفته و 6روز
سلام عزیزدلم
خوبی؟
ببخشید اینقدر دیر اومدم؛راستش مامانی یه کم دست و دلم به نوشتن نمیره!
پنجشنبه 2اسفند لک بینی داشتم!همون شب هم مهمون داشتیم(خانواده من)
دست به هیچ کاری نزدم و فقط استراحت کردم و مامان جون و خاله ها و زندایی کارهارو کردن
خیلی ترسیده بودم ولی به روم نمیاوردم که مامان جونو نگران کنم!
یکشنبه از دکترم وقت گرفتم رفتم پیشش,دوباره سونوم کرد و بازهم تورو ندید!
گفتم آقای دکتر ممکنه پوچ باشه؟
با یه لحن نه چندان امیدوار گفت:نه!من جوانه های جنینی رو میبینم انشالله تا دوهفته دیگه میبینیش.
درد داشتم گفت بخاطر کیستِ!
دردش خیلی اذیتم میکنه :( ولی تحمل میکنم
اونروز دکتر بهم گفت فـــــقط استراحت میکنی و داروهاتو استفاده میکنی
به هیچ وجه ورجه وورجه نمیکنی!
دیگه ازون روز کار من شده خوابیدن خیلی کم میشه از جام بلند بشممامان جون و مادرِ بابایی برامون غذا درست میکنن
کارهای خونه رو هم بیشتر اوقات بابایی میکنه.منو شماهم استراحت میکنیم
خلاصه اینکه بعداز این ویزیت یه جورایی سرد شدم!
دیگه حال و حوصله ی نوشتن نداشتم؛البته این چندروز یه کم حالم بده
خـــــــــــیلی به بو حساس شدم! انگار همه ی بوهای دنیا میاد میره تو دماغ من
واای که نمیدونی چقدر بده! تهوع هم بیشتر شده و اذیتم میکنه
تقریبا هرروز سردرد دارم؛دردِ کیستم هم که تقریبا دائمیه.
خـــــــــــــــــــیلی گرسنه میشم؛تقریبا همیشه گرسنه ام!انگار از قحطی اومدم
خسته شدم اینقدر خوردم و بازهم گرسنم شد
به خاطر همین خوردن و خوابیدنها چاق هم شدم!
روز اول که فهمیدم باردارم 66/400 بودم و الان حدود 68!!
برای فردا از یه مرکز سونوگرافی خوب وقت گرفتم,فردا همه چیز مشخص میشه
نمیدونی چقدر استرس دارم
میترسم این بارهم نباشی :(
کلی نذر کردم تا فردا ببینمیت
راستی از 10اسفند شروع کردیم به ختم قرآن به نیت سلامتی تـــــو
هرروز باهم چندصفحه قرآن میخونیم
انشالله باهم ختمش میکنیم.
مامانی
دلم میخواد فردا ببینمت...دلم میخواد تاپ تاپ قلب کوچولو و مهربونت رو بشنوم
خودتو قایم نکنی ها!!
دوسِت دارم زندگی مامان
به امید دیدار...



7هفته و 6روز
